داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا ترد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده ست
شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یک دل و یک رنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم و خونین به منش بازآری
تا برد زآينه قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ
حرمت مادری ازياد ببرد
خيره ازباده وديوانه زننگ
رفت ومادر را افکند به خاک
سينه بدريد ودل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادربه کفش چون نارنگ
ازقضا خورد دم در به زمین
واندکی سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو بر خاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
"آه! دست پسرم یافت خراش
آخ! پای پسرم خورد به سنگ".
پدر جان کن حلالم خوب بودی همیشه پاسخی مطلوب بودی
سرانجام تمام مهربانی چه بی اندازه تو محبوب بودی
سراسیمه صدایت می کنم من نظر بر دست هایت می کنم من
بده پاسخ به هجران دل من که از این دل شکایت می کنم من
بهار عمر تو پربار وبر بود گلستان حضورت پر ثمر بود
جهانی مهربانی بود قلبت اگر چه روزگارت خون جگربود
خواهم سایه همپای تو باشم نه یک همسایه همتای تو باشم
جهانی مختصر خواهم که در وی همی جای من و جای تو باشد
*********************
ز هجرانت مرا داغی است بر دل که تا حشرم به جان بگرفته منزل
پس از صد قرن اگر خاکم ببویند کنند اشمام بوی سوزم از گِل
*************************************
به حسرت زیر خاک تیره خفتم رموز سوز دل با کس نگفتم
هر آن لاله که از خاکم بروید نشان زان داغ دارد کس نهفتم
